خرید بک لینک
فشارِ جام.. عه از هرلحاظ اونقدر رفته بالا و خطرناک شده که دیگه سکته کوچکترین عوارضش محسوب میشه.مراقب باشید که کار به اونجایی نرسه که نتونینهدف ِ تی. ری که شل .یک شده رو تغییر بدیدحتی اونموقع هم با هر سیا.. ست کثیفی که حسابی بلدید هم دیگه نمیشه چیزی رو نگهداشت... چه برسه به مقدسات ِ فیکی که سال ها به مردم القا کردید..اصلا شمایی که خیلی ادعاتون میشه، باید یادتون باشه تمام ادی.ا.ن گفتن چیزی که از همه چی مقدس تره، انسانیته که اصلا شماها ندارید...حالا هی همچنان به یه سریا باج بدید تا بیشتر بمونید سرکار !هرچیزی یه روزی تموم میشه...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: جمعه 12 اسفند 1401 ساعت: 10:04

داشتم یه نگاه اجمالی به این سالهایی که این اواخر کمتر مینویسم حداقل توی مجازی و بخصوص وبلاگ.تقریبا ۱۵ ساله که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و روزهای مختلفی رو گذروندم و هیچوقت توی هیچ پلتفرمی مثل اینجا نتونستم اینقدر راحت بنویسم.رفتم اولین وبلاگمو که هنوز سره جاش هست رو یه نگاهی انداختم که مرجع اصلیش تقریبا شعر بود و از سبکی نو پیروی میکردمو نوعی نگارش موضون بی ریا از احساس و رویا رو درونش جای میدادمو ۹۹درصد مواقع پر از ایهام بود.چقدر اون قدیما بهتر بود، یعنی خیلی بهتراونقدری که اکثرا حداقل توی این فضا، باهم راحت تر بودنو رفیق تر بودن حتی بدون یکبار ملاقات حضوری، نقطه ی امن همدیگه بودیم... با نقطه ی امنی وجود نداره و نداشته هیچوقت، اما اون احساسی که به هم داشتیم حداقل پرمهر تر و بی ریا تر بود.امروز بعد از خوندن همون وبلاگم که داشتم فکر میکردم چقدر زود گذشت، یکی از دوستام تماس گرفت و بخوبی احساس کردم فقط میخواد حرف بزنه و کمی خالی بشه( ایشون درامد و زندگی خیلی خوبی داره و چندسال از من بزرگتره ) تا گفت چه خبر، بهش گفتم هیچی جز فشاره روحی و روانی که بدترین چیزه و این روزا هممون داریم تحمل میکنیم. تا اینو گفتم برگشت گفت، پیر شدیم اما هیچی نفهمیدیم. بهش گفتم منکه زانوم پیچیده نمیتونم بیام، تو هروقت خواستی بیا یکم حرف بزنیم...بعد این مکالمه که قطع شد، به خودم گفتم میبینیاینکه زندگی و درامد خیلی خوبی داره، پر از رانت و آشنا و هزار جور پارتی بازی و از اول که میشناختمش یه جوری خوش شانس بود که همه به شوخی بهش میگفتن خره خوش شانس. حالا به این فکر بودم که وای به حال کسایی که مثل این، نه کار و رانت و زندگی خوبی داشتن و نه اون حداقلی رو داشتن که همه حقشونه... حالا پس اینا چی بگن، یا درواقع باید

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: جمعه 12 اسفند 1401 ساعت: 10:04

اینکه این مزرعه، این کشوره یا کل دنیا مهم نیستمهم اینه منیکه تاحالا اینجام گندمی ندیدم که به دستمون برسه و موجب دلخوشیِ عمیقی بشه. لازم هم نیست کسی از معنویت و مادیات مملو باشه تا به این دلخوشی عمیق برسه، درواقع دلخوشی عمیق اینجوری نیست که مثلا دایورت کنی به یه جا دیگه و بیخیالی طی کنی و یا اینکه به قول معنوی طلبا توکل کنی. نه توکل و نه بیخیالی نمیتونن کسی رو که خواب نیست رو گول بزنه.بلکه دلخوشی عمیق یعنی همین احساس که شب ها بدون این نگرانی که فردا چی قراره بشه صبح رو ببینی...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: جمعه 12 اسفند 1401 ساعت: 10:04

صفحه بندی